تنها ترين تنها منم

تنهاییم را فقط با توتقسیم میکنم

حرفای خودم

* * *

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com
اینجا رو ساختم واسه نوشتن دل نوشته ها و التیام دردها
پس لطفا به دل نوشته هام احترام بذارید.........................
میدونم که خیلی ها میان وبم و مطالبمو میخونن
امیدوارم به کسی برنخوره و کسی از حرفایی که این وب میزنم ناراحت نشه تو
هرکی میاد تو وبم واسه بار اول میگه ساراخودتی؟!!!!!!!!!!
ولی خب ادم تودارو گوشه گیری هستم و گاهی هم شیطنتم گل میکنه البته!!!!!!!!!!!
شاد بودن رو خیلی دوست دارم اما یه شهریوریم!!!!!!!
شهریوریا خیلی ادمای احساسی هستن و خاطرات بدشون رو تا مدتها شاید تا اخر عمر از یاد نمیبرن و این خیلی ضربه ی روحی بزرگی به اونا وارد میکنه.................
چقدر چرتو پرت گفتم
آهان مشخصه ی اصلی من همین چرتو پرت گفتن منه......................
و اینکه خیلی به انتشارات گلواژه ارادت دارم!
و اینکه اکثرمطالب وبم درباره ی دوسه نفر خاصه.......................................................
تولدم 8 شهریوره است.
اهنگ خیلی دوس دارم مخصوصا اهنگای گریه دار....
هرشبم یکی دوساعت ساعت اهنگ گوش میدم انقدر که خوابم میبره............
کتاب دوس دارم ولی وقتی واسه خوندنشون ندارم
درسم دوس دارم بخونم اما زیاد حال ندارم
خیلی سر به هوامو همیشه دوس دارم از زیر هرکاری دربرم..........................
پنج شنبه ها و دوشنبه ها رو خیلی دوس دارم....................................
اصولا ادمی هستم که خیلی جو گیرم!در مورد هرچیزی
مثلامن تا سه ساعت پیش داشتم به  مرگ فک میکردمو الان دارم به این فک میکنم که فردا تو مهمونی چی بپوشم!!!!!!!!
از یه عالمه از ادما خوشم میاد و اصولا هرکیو میبینم ازش خوشم میاد و دوس دارم باهاش دوست بشم!
یه عالمه از بچه های دانشگاه و کلاس زبان هم هستن که من دلم میخواد باهاشون ارتباط داشته باشم.....................................
توی این وبلاگ هر غلطی میخوام میکنم و خوبیشم همینه!!!!!!!!!!!
و اگر دوس دارید لینک بشید خب بهم بگید جخالت نداره که!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  ساعت 17:32  توسط سارا  | 

خدایا

از منطق های پراستدلال خسته ام ...
از بی رحمی واژه ها که خیلی راحت میتونن قلبمو به کشتن بدن ...
نمیدونم چرا دیگه دنبال هیچ سهمی از خودم نمیگردم
شایدم میخوام تو یه حراج استثنایی ذهنمو پیش فروش کنم
دلم میخواد مثل وقت هایی باشم که قرار نیست ادم مهمی باشم
مثل وقت هایی که از خودم در میرم ..

آرووم و تنها یه تیکه از وجودم .
انگار فریبم کار ساز نبود ! داشتم تلاش میکردم که بهانه خودم بشم
انگار این اخرین راه باقیمانده بود ... اما ،

اما مثل شاگرد تنبل ها دستم تو تقلب رو شد . حالا باید منتظر باشم تا یکی حلم کنه ...
نمیدونم با ته مونده ی سرمایه عاطفی ام تا کی میتونم دوام بیارم ...

اصلا میتونم دوام بیارم یا نه ؟؟؟
شاید یه تصمیم بزرگ لازمه برای فرار از این  وجود ظاهریم .

شاید ...

 

چی بگم

 

خیلی وقته خسته ام
نمیدونم بهونه هام کم شدن تا تکراری هام زیاد ...
اما خاصیت تکرار اینه که مسائل بغرنج اولیه رو ساده میکنه .

حس میکنم بهانه هام کم شده ن ...
بچه که بودم بی دلیل بهونه میاوردم و چه سخت بهونه هام خریداری میشد .

نمیدونم از لوسی های اون وقت چقدر هنوز تو وجودم مونده ...

اما میدونم وقتی با اشکام به هر چی که میخواستم میتونستم برسم بهترین لالایی برای ارامشم بود
چقدر از اون روز ها مونده نمیدونم ...

اما هنوز هم کسی که لالایی های منو بلد باشه به بهترین روش اروومم میکنه .

بگذریم .

صدای الله اکبر اذان ظهر طنین انداز شده .

این همه با شما یه کوچولو هم با خدا .

 

الهی .... 

+ نوشته شده در  ساعت 20:7  توسط سارا  | 

خدایااااااااااااااااااااااااااااا

کم آوردم... بریدم... من مثل تو صبرم زیاد نیست. از این بلاتکلیفی خلاصم کن...

هیچ کس ندونه تو که میدونی چه حالیم. چرا کمکم نمیکنی؟

چرا میزاری فکر کنم که تنهام گذاشتی و صدامو نمی شنوی؟

خداجونم! توکه می دونستی سهم من نیست، چرا سرراه زندگیم قرارش دادی؟؟

تو که می بینی علاقم بهش داره روز به روز بیشتر میشه پس چرا کمکم نمی کنی فراموشش کنم؟

خدای من! میدونم که هیچ وقت بدمو نخواستی و نمیخوای، میدونم که میدونی دلم چی میخواد و نمیخواد.

میدونی که چقدر دوسش دارم و میدونم که نداشتنش چقدر برام تلخه!

پس اگه قراره شریک لحظه هام نباشه، زودتر دلمو خالی از عشقش کن... منو از این سردرگمی نجات بده!

خدایا! اینارو پای گلایه نزار. فقط داغونم و جز تو هم کسی رو ندارم که منو بفهمه..


درست وقتی که ته دلم خالی میشه از امید داشتنت، وقتی که عادت میکنم به ندیدنت، نبودنت...

وقتی که باور میکنم هیچ جوره بهت نمیرسم، وقتی که آرومم، نگاهات و رفتارات همه چی رو بهم میریزه...

به علاقت شک ندارم. وقتیکه انتظار میکشی برا دیدنم، چه معنایی جز عشق می تونه داشته باشه؟

می دونم تو هم مثل من دلتنگ بودی، نگاهات هیچ وقت بهم دروغ نمی گن!

ته دلم خوشحالم از احساست اما دلم میگیره وقتی یادم می افته یه درصد هم امید ندارم برا کنارت بودن...

دوستت دارم. خیلی... اما کاش این همه عشقم سرانجام داشت...!!

+ نوشته شده در  ساعت 22:6  توسط سارا  | 

هیچ وقت فراموشت نمیکنم

از دست دادن یه عزیز فاجعه بزرگیه اونم وقتی که  نه تنها عزیز که پناه همه زندگیتم باشه. ولی خوب تو این زمانهاس که آدمای اطرافت و خصوصیاتشون برات نمایان میشه.

کلا حال خوشی نداشتم و ندارم...  دلم نمیخواد تو سوگواری بمونم و ادای ماتم زده ها را در بیارم ولی خوب تو اون روزای اول واقعا به یکی احتیاج داشتم یکی که کنارم باشه که بفهمه این درد چقدر عمیقه یکی که بغلم کنه که آرومم کنه که شونش را پناه اشکام کنه که کنارم باشه که دوسم داشته باشه... ولی فهمیدم آدما، حتی اونایی که ادعای عاشقی دارن، تو همه زندگیشون فقط دنبال فرصتن که بتونن تو موقعیت مناسب پشتت را خالی کنن.

وقت مناسب برای زمان دادن و دور شدن از آدمی که شکسته و تنها شده کی است؟ آفرین! دقیقا همون موقع سوگواریش. تنهاش بزارین، نباشین، اهمیتی نداره که امروز چه اتفاقی افتاده مهم اینه که دیروز چه قراری گذاشته شده. الان فرصت خوبیه میتونین اعتراضتون را نشون بدین میتونین بفهمین که دلگیر و دلخورین. آفرین!!!

البته واقعا اصلا انتظاری از هیج کس نیست.

+ نوشته شده در  ساعت 19:47  توسط سارا  | 

داغدار

یادش به خیر اون روزایی که می رفتیم کنار دریاچه شنا می کردیم و با دوستا و فامیل گپ می زدیم . خلاصه کلی صفا می کردیم ؛ اما حالا چی وقتی می ری کنار دریاچه دلت می گیره انگار عزیزی داره جلو چشات جون می ده و تو نمی تونی کاری براش کنی فقط مرگش رو به نظاره نشسته ای .

فدات بشم دریاچه ی خوشگلم الهی من می مردم و تو سر حال و شاداب می موندی و از مهمونات پذیرایی می کردی.
+ نوشته شده در  ساعت 20:7  توسط سارا  | 

حالم اصلا خوب نیست

رفتم تو خیابون راه برم که آروم بشم

اما بدتر شدم،همین الان برگشتم

تموم سلولام داره بهم میگه که هیچ غلطی نمیتونم بکنم

دستام داره می لرزه...همش یه صدا توی سرمه

امروز اومدم نقاشی بکشم...اما انقدر دستام میلرزیدو حس بدی داشتم که دلم می خواست

تموم بومو پاره کنم و بشینم یه گوشه انقدر زار بزنم تا ببینم منم تو این دنیاااااااااااااام

خدا میبینم،اما بازم درمونده تر و تنها تر شدم،حس کردم نه کسی کنارمه نه خدا میبینم

دلم می خواد بخندم،دلم می خواد تنم نلرزه،دلم می خواد کنار کسی که دوسش دارم باشم

دلم می خواد آروم باشم،دلم نمی خواد گریه کنم،دلم نمی خواد شبا از ترس کابوس جرأت نکنم

بخوابم،دلم می خواد الان که حس کردم آروممو کنارمی سرمو بذارم زمینو بمیرم فقط 1 لحظه کافیه

دیگه نمی خوام چیزی بعدشو حس کنم،خدایا خدایاااااااااااا

+ نوشته شده در  ساعت 19:33  توسط سارا  | 

دل نوشته

گاه و بیگاه حس میکنم زندگیم همچون نقطه ن (نون) تنهایست
و دلم همچون گل سرخی که بروی طاقچه ایی به دور از هرشبنم بهاریست
و چشمانم همچون ستاره ایی که در پی سبویی سوسوکنان در تاریکی شب خودنمایی میکند
و دستانم ...
و دستان سردم همانند شاخه پوشیده از برف درختی است که به تمنای تابش گرمای خورشید نظاره گر آسمان ابریست
و احساسم که مانند پروانه ایی پرشکسته بر فراز آسمان بوستانی خالی از عشق گلهای معصوم یاس
تنهایی خود را با رنج بال شکسته اش سکوت حمل میکند
ودلنوشته هایم همچون شبنمی پاییزی بروی حجم سپیدی که نظاره گر غم تنهایی من است می چکد.
+ نوشته شده در  ساعت 17:20  توسط سارا  | 

دوراهی

پرسیدند : دوستش داری ؟

گفتم :دنیای من است...

گفتند :دوستت داره؟

گفتم:تنها سوال من است....


*چقد سخته تو یه دوراهی گیرت بندازه...و حتی حرفی ام بهت نزنه....


وچقدر سخت تر اینکه ندونی دل ببندی یا دل بکنی....*

+ نوشته شده در  ساعت 15:26  توسط سارا  | 

دلمو شکوندی

 ببین لعنتی هیچ کار نمیتونم بکنم

نه درس میتونم بخونم،نه میتونم بخندم،نه میتونم حرف بزنم

همه بهم میگن روزه یِ سکوت گرفتی؟

لعنتی همش تقصیرِ توئه

 نه...تقصیرِ خودم بود

نباید زیادی به تو و دلم میدون میدادم

حالا...

تو راحت باش

تو برو با هرکسی که دلت میخواد خوش باش

ازش خواهش کن که دلتُ نشکنه

مطمئنم طاقت نمیاری

دعا میکنم برات،که  هیچ وقت دلت نشکنه

+ نوشته شده در  ساعت 19:30  توسط سارا  | 

باز دوباره...

سلام دوستایی که بانظراتتون شرمنده ام میکنید...

باور کنید نمیدونم از چی بنویسم...

ازبس همه چی بهم ریخته است....

حالا اینو بخونید تابعد..

 

 

باز دوباره در کوچه راه افکارم بی اختیار گم میشوم...

گاهی راه میروم...

گاهی میدوم.شاید بدنبال چیزی می گردم،

شایدهم از احساسی،

فکری واحتمالا ترسی فرار می کنم...

ترس چیست؟ ازترس میترسم،توان ندارم این جسم را باخود

 ببرم. میخواهم با سایه ام از هر روشنایی فرار کنم وهمرنگ

تاریکی شوم، جایی که هیچکس مرز ویران شده ی دلم را نبیند...

جایی که هیچکس اشکهایم را نبیند.

 جسم خسته ام لنگان لنگان سایه ی بی قرارو پریشانم

 را باخود می کشد.گویی سایه ام میخواهداز من فرار کند

...مرا ترک کندحق دارد! روز به روز تیره ترش میکنم

کوچه راه افکارم تنگو تنگتر میشود... گویی هرچه میروم،

بیشتر به پایان میرسم. هرچه بیشتر به مرز اسرار میرسم

 بیشتر مسدود میشوم

شاید که جوابی بیابم برای تنهایی و طرد شدنم.

مرداب احساساتم مرا در خود غرق میکند...

 تاروپود سست ریسمان ببخشش مرا نجات میدهد،

 باران احساساتم خودم را غرق میکند ولی

برای دوستانم جویباری زلال میشود..........

.

.

.

دوست دارم وقتی مردم همه لباس سفید بپوشن!

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

                                                                 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:17  توسط سارا  | 

تو دختری

چرا فکر می کنی چون دختری باید همیشه غمگین باشی؟
شکست خورده باشی؟!
عزیز من!
یاد بگیر که تو دختری!
باید ناز کنی !
... ... 
اون نباید تورو ناراحت کنه!
هیشکی حق نداره اشکتو دراره!
اصلا برای چی به یک مرد اجازه می دی شادی زندگیتو ازت بگیره؟!
این اسمش عشق نیست به خدا!
خودتو گول نزن!
کسی که عاشق تو باشه.....
هرگز نمی تونه غمتو ببینه!
چه برسه به اینکه خودش عامل غمت باشه!!!
عاشق شو، که زندگی کنی!
یک عمر، زندگی کنی!

+ نوشته شده در  ساعت 19:0  توسط سارا  | 

سلام خدا جونم

سلام خدا جونم میدونی که باز برگشتم پیشت ....بازم توی بغلت اروم میشم ...بازم حرفاتو میخونم و ......بازم سجده بازم رکوع .........وای که چقدر ارومم میکنه این آغوش گرمت .... قول بده قول بده  نزار دیگه ولت کنم اخه من که بجز تو کسی رو ندارم بجز  آغوش تو پناهی ندارم ...دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم میخواد انقدر دوست داشته باشم که همه بنده هات حسودیشون بشه ..................حسودیشون بشه که خدای من با خدای اونا فرق داره ..............درسته تو خدای همه یی ولی واسه من خیلی فرق میکنی....بابا تو عشق منی ...من با تو جون میگیرم .................خیلی خسته ام نزار دیگه تنها بمونم .............باهام میمونی میدونم................عاشقتم
+ نوشته شده در  ساعت 22:7  توسط سارا  | 

برگشتم

سلام دوستای خوبم من

 

 

 برگشتم از تمام نظراتی که

 

 

 تو این مدت بهم دادین

 

(چه

 

 خصوصی وچه عمومی)

 

 

متشکرم

+ نوشته شده در  ساعت 21:3  توسط سارا  | 

تولدم مبارک

سلام دوستان همگی

 

 خوبید؟ ۸شهریور تولدمه

 اما

 

 من نیستم دارم میرم

 

 مسافرت نمیدونم کسی

 

 یادش هست یا نه؟

 

  Click to view full size image

+ نوشته شده در  ساعت 22:29  توسط سارا  | 

نیستم یه مدت

سلام دوستان من دارم میرم

 

 اره واسه یه مدت

 

 نیستم      دارم میرم

 

 مسافرت خداخافظ

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:19  توسط سارا  | 

دنیای بی درد سر

نمیدونم تا حالا شده که پر از حرف بشی اما نتونی اون حرفها را بزنی

خیلی تلاش کردم که جلوی حرفهام را بگیرم

خیلی خودم را سانسور کردم

اما خیلی برام نوشتن که دنیای بی درد سر ارزش زندگی نداره

شاید خیلی مهم نباشه

اما میخوام بگم که منظورم از اون دنیا اونی که نوشتم نبود

منظورم این بود که صبح هر جور خودم خواستم لباس بپوشم

مدام لباسهام را زیر و رو نکنم تا ببینم کدومشون ارشــاد پسند نیست

.........

همه ما مجبوریم خودمون را سانسور کنیم

برای خوشایند همسایه و جامعه و کارمند و همکار و مدیر و خانواده و همه

بیشتر از همه خودمون خودمون را سانسور میکنیم

دلم میخواد یه دفعه دیگه به دنیا بیام

به یه دنیای بی درد سر

منظورم از دردسر همین بود

شاید هنوزم واضح نگفته باشم منظورم رو

اونی که باید بگیره میگیره

میدونم

+ نوشته شده در  ساعت 21:48  توسط سارا  | 

میمیرم

 

میمیرم مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه

بداننددر تاریکی به سر می برده ام دستهایم را از

 

 تابوت بیرون بگزارید تا همه بدانند به آنچه می

 

خواستم نرسیدم چشمهایم را باز بگذارید تا

 

همه بدانند چشم انتظار از دنیا رفته ام روی قبرم

 

تکه یخی بگذارید تا مثل باران برایم اشک

 

ریزد و روی سنگ قبرم چیزی ننویسید تا همه

فراموشم کنند

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:51  توسط سارا  | 

نصیحت کردن

امروز امدم تا یه خاطره لوس رو براتون بنویسیم

 

روزاول ماه مبارک رمضان بود من داشتم میرفتم از دوستم یه  نرم افزار بگیرم همین طور که توی پیاده رو داشتم میرفتم دیدم یه دختر خانم داره اب میخوره

 

رفتم وبهش گفتم نماز وروزه هاتون قبول درگاه حق تعالی واقعه بشه

 

دختره گفت خدا فضول نمیخواد

 

منو بگو ضایع شدم حسابی میخواستم برم دو قدم هم برداشتم ورفتم ولی نتونستو که بدون این که جواب این خانم رو بدم بذارم وبرم

 

برای همین برگشتم فریاد زنان شروع کردم به نصیحت این خانم و  گفتم  مگه شما حیا نمیکنی مگه شما شرم نداری مگه از خدا وپیغمبر نمیترسی مگه مسلمان نیستی مگه.....

 

دختره  خیلی خونسرد داشت منو نگاه میکرد که دیدم یه خانم میانسال داره میاد طرفمون

 

دختره گفت کافیه دیگه  خندیدیم هه هه

 

من گفتم میخندی باید گریه کنی ودوباره شروع کردم به داد وبیداد کردن : شرمم که نمیکنی  حیا هم که نداری  دین وایمان هم که نداری از خدا بترس

خانم میانسال تا رسید به ما یه نگاه به من کرد و یه نگاه به دختره ومیخواست بره که بهش گفتم مادر شما بهش بگید که  خجالت بکشه از خدا بترسه از اتش جهنم بترسه از دیانت پیروی کنه

"هر چی کلمه وجمله شنیده بودم به کار بردم درست یا غلطش هم مهم نبود مهم شلوغ کردن ماجرا بود"

 

که خانمه گفت مگه چی شده

گفتم این  دخترخانم با این هیکل گنده اش که سه تا منه وسط خیابون جلوی این همه روزه دار داره روزه خوری میکنه

مادر شما بهش بگید که داره با این کارش اتیش جهنم رو برا خودش میخره شما بگید که این دنیا فانیه شما بگید .....

خانمه رو کرد طرف دختره وبهش گفت دختر خانم شما اگه

پریدم وسط حرفش و گفتم بهش بگید این کار یه گناه کبیره است بهش بگید با این کاراش چیو میخواد ثابت کنه

(من خودمو خیلی ادم قاطی نشون داد"اعصاب خراب منظورمه")

خانم دوباره بهش گفت بله دختر خانم این کار شما خیلی

دوباره پریدم وسط حرفش وگفتم بهش بگید که حجب وحیا هم خوب چیزه والله بهش بگو به چیش مغروره به خوشگلیش  یا به قدش  یا به صدای قشنگش خوبیش اینه که هیچدومو نداره واینقدر مغروره"انصافا همه رو هم داشت"استغفرالله

دوباره خانمه به دختره گفت شما نباید توی مردم روزه خوری کنید اگه یکی دلش بخواد گناهش برای شما نوشته میشه

دختره گفت من اصلا

که پریدم وسط حرفش وگفتم اصلا به این چیزا اعتقاد نداری مگه تو مسلمان نیستی نکنه کافری  نکنه شیطان پرستی"این تیکه رو حسابی فریاد زدم "خدایا توبه خدایا توبه

دختره هم شروع کرد به داد زدن وگفت من کی گفتم اصلا اعتقاد ندارم من میگم اصلا یادم نبود امروز ماه رمضانه

"دیدم داره اوضاع داره بد جوری میشه دوباره شروع کردم  وگفتم"اگه مسلمان  بودی یادت نمیرفت اگه نماز خون بودی یادت نمیرفت اصلا این چه وضع لباس پوشیدن تو این ماه مبارکه اصلا خجالت نمیکشی به خانمه گفتم مادر شما یه چیزی بهش بگید شاید راه وروش زندگیشو عوض کرد  شما یه چیزی بهش بگید شاید روش تاثیر گذاشت"داشتم حرص میخوردم واینا رو میگفتم"

خانمه هم گفت من نمیدونم چی بگم ورفت

تا رفت منم به دختره گفتم حالا بخند بعد تو یه حرکت ضربتی بطری اب رو از دستش گرفتم وگفتم بده به من اون ابها رو که گلوم خشکید از بس نصیحت کردم

"دختره دیگه چشماش گرد شد "

امد یه چیزی بگه گفتم مواظب حرف زدنت باش که بد میبینی دوباره حالا اگه امری ندارید من مرخص بشم دختره یه نگاهی به من کرد وبدون حرف گذاشتو رفت

 

بدی ماجرا اینجا بود که اون روز اصلا جز ماه رمضان نشد

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:39  توسط سارا  | 

رویاهای من

 منو عشقم

همیشه تویه زندگیم بد آوردم

دقیقا نمی دونم چرا؟

شاید همش تقصیر خودم باشه...

از اینجور زندگی کردن واقعا خسته شدم

بدون هیچ انگیزه ای دارم روزها رو پشت سر میذارم

خیلی وقت که هیچ کار مفیدی انجام ندادم

تو این چند سال هیچ پیشرفتی نداشتم

هیچ شوقی ندارم

یکجورایی آینده هیچ انگیزه ای تویه من بوجود نمی آره که بخوام بخاطرش تلاش کنم

من هیچ وقت نتونستم آدمی باشم که خودم دوست دارم،

دوست نداشتم مثل دیگران ۱ زندگی تکراری داشته باشم

اما حالا که به خودم نگاه میکنم بخاطر این افکارم زندگیمو خراب کردم

همه فرصت هامو از دست دادم

عمرم رو

وقتم رو

استعدادم رو

پولم رو

همه چیزای خوب رو از دست دادم

و این شاید بدترین اتفاق ممکن باشه

واقعا کم آوردم.

هیچ وقت تویه ۱ زمان مناسب اون چیزی رو که بهش نیاز داشتم بدست نیاوردم

همیشه خیلی دیر بوده، وقتی کار از کار گذشته

خدایا تنها نیاز این روزای من، یک نفر که باهاش حرف بزنم!

بی خیال...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:39  توسط سارا  | 

خسته

 

خسته ام

خیلی خسته

خسته از این همه سوال بی جواب

خسته از مشکلاتی که جلوشون کم می آرم

خسته از بدبختی

خسته ام!

خسته از همه ی لبخندهای تلخی که روزگارم رو پر میکنه

کاش میشد فرار کرد

کاش میشد انتخاب کرد

کاش میشد عوض شد

کاش میشد تلاش کرد

اما بخدا نمیشه

چون خیلی وقت فهمیدم من دارم تویه دنیایی زندگی میکنم که هرچقدر هم خودمو تغییر بدم هیچ چیزش عوض نمیشه

انگار توش همه چیز تکراری و پوچ...

اون روزا که خودم بودم کوچه پر از ترانه بود/چشام یه برق دیگه داشت درختا پر جوانه بود/من بودم و بنفشه ها یه پشت بوم یه خاطره/دل جوونم می تپید پشت حصار پنجره

+ نوشته شده در  ساعت 21:35  توسط سارا  | 

امروز من


امروز بسیار غمگینی است ....

خیلی غمگین! به این فکر میکنم که چه ادم تنهایی هستم توی دنیا

و *فرشته* هم ادم تنهایی است توی خانه شان و دنیا


عجب دنیای احمقیه این دنیا...

میشه راحت خندید به این دنیا اما متاسفانه من خندیدن یادم رفته

میخوام فراموش کنم *فرشته*رو اما انگار فراموش کردن یادم رفته

میخوام خودم باشم جای خودم دااااااااااد بزنم!

اما صدای فرشته که یادم میاد داد زدنم یادم میره

ادمای زیادی هستن که بخوام جاشون باشم

اما سوال اینجاست که کی دلش میخواد جای من باشه؟

وآیا اصلا چنین روزی میرسه که کسی دلش بخواد جای من باشه؟

زمان که بگذرد.....................

هیچی ...

هیچی نمیشه

و من وتو احمقانه و شاید خوشبینانه امیدواریم تا همه چیز عوش بشه

ولی ...................

+ نوشته شده در  ساعت 19:44  توسط سارا  | 

دل تنگم

دل تنگ دوستانی که در ذهن خاطره ای دور به باد پیوستند...

اندوهگینم...

اندوه حرف هایی که ناصادقانه و ناباورانه به تو می گویند...تنها برای آنکه حس کنند خودشان عین کمال اند.

دلم میگیرد...

از همه دیروزهایی که دروغ شنیدم و باور کردم،از همه حس اعتمادی که از بین رفت،از اینکه می بینم آنکه لایق تر می  دانستمش،در فکرهای هرزه تری ریشه دوانده و من خام پاکی ناشناخته ای بودم که نبود....

دلم می خواهد آوایی را بشنوم،دورتر...صادق تر...آشناتر...شاید از دیار خداوند.

+ نوشته شده در  ساعت 22:54  توسط سارا  | 

ميخوام راحت باشم


اگه بخوام راحت باشم........... باید از یه نفرت کهنه تو سینه ام حرف بزنم....... باید پرخاشگری کنم...... باید از خاطره هایی که به سرم میزنه بنویسم......... باید جواب کسی رو که راحت تحقیرم کرده رو بدم..... باید تلخ باشم....... باید آهنگ خرابم نکن رضا صادقی رو گوش بدم.....باید کمی تمرین بی حوصلگی کنم...... باید نسبت به دروغای یه دوست قدیمی بی تفاوت باشم........ باید از بطالت همیشگی بنالم......باید آرزوهامو از خواب بیدار کنم........ باید یه پست طولانی بذارم........ باید خودمو با خوندن یه رمان مشغول کنم.... باید خنده های مصنوعی رو یاد بگیرم....... باید افسار احساساتمو تو دست بگیرم........ باید معمولی رفتار کنم...... باید خودمو فریب بدم که یه روز خوب میاد.....باید کمی از ارتفاع ساده لوحی پایین بیام..... باید..... اول باید با خودم حرف بزنم.....                                                      


 

+ نوشته شده در  ساعت 18:27  توسط سارا  | 

جلسه امتحان

+ نوشته شده در  ساعت 19:52  توسط سارا  | 

توجه توجه

توجه توجه

اگه یه بسته مدادرنگی داشتی ومنو نقاشی کرده بودی منو چه رنگی میکردین؟

خصوصی ننویس

بادلیل لطفا

بیان دیگه

+ نوشته شده در  ساعت 19:39  توسط سارا  | 

مهدی جان

یا رب

 

آقا نگاهت جای آهوهاست می دانم

دستان پاكت مثل من تنهاست می دانم

آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد

جای دل تو وسعت دریاست می دانم

برگشتنت در قلبهای مرده ی مردم

همرنگ طوفانی ترین دریاست می دانم

آقا اگر تو بر نمی گردی دلیل آن

در چشمهای پرگناه ماست می دانم

جای سرانگشتان پر نورت در این ظلمت

مانند رد باد بر شنهاست می دانم

در باور كوتاه این مردم نمی گنجی

وقتی بیایی اول دعواست می دانم

ای كاش برگردی كه بعد از این همه دوری

یكباره حس بودنت زیباست می دانم

كی باز می گردی ؟ برایم بودن با تو

زیباترین آرامش دنیاست می دانم

تو باز می گردی اگر امروز نه! فردا

از آتشی كه در دلم بر پاست می دانم


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 
+ نوشته شده در  ساعت 19:50  توسط سارا  | 

هر روز صبح...

"هر روز صبح غزالی در آفریقا بیدار می‌شود او نیک می‌داند که باید تندتر از سریعترین شیر بدود تا کشته نشود . هر روز صبح شیری نیز در آفریقا بیدار می‌شود او نیز نیک می‌داند که باید از کندترین غزال تندتر بدود تا از گرسنگی نمیرد . مهم نیست شیر هستید یا غزال ، بهتر است با طلوع خورشید دویدن را آغاز کنید"            بهاربيست                   www.bahar22.com
+ نوشته شده در  ساعت 22:7  توسط سارا  | 

سلام به عشق

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

دلم گرفته بود گفتم یکم بنویسم بعد برم دنبال کارام.......

نمیدونم تازگی ها هیچ کاری منو خوشحال و راضی نمیکنه.......

دلیلشو هنوز متوجه نشدم......

البته چند دلیل براش دارم ولی نمیدونم اینا قانع کننده هستن یا نه؟؟؟؟؟؟؟

البته خیلی وقتا دلم هوایی میشه .... نمیگم هوایی کی ولی خیلی دلم تنگش میشه........

ولی نمیدونم تقدیر و سرنوشت من چرا اینطوری رقم میخوره؟؟؟؟؟؟

تصمیم گرفتم از این به بعد فقط بنویسم تو یه دفتر حرفای دلمو که نه مزاحمتی برای کسی باشه نه کسیو از خودم برنجونم و نه اعصاب کسیو خورد کنم با حرفای شاید تکراریم............

به نظرتون فکر خوبیه؟؟؟؟؟؟

نمیدونم...........

اگه میتونید کمک کنید تا بهترین راه و انتخاب کنم.

منتظرتون هستم برای همصحبتی .........بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

+ نوشته شده در  ساعت 21:58  توسط سارا  | 

خیلی تنهام

سلام خوبین؟من طبق اغلب نه!!!!!!!!!

هی زندگی! بازم همون برنامه های همیشه بازم همون بهم ریختنش! بازم همون حالگیریش که واسه من از همه بیشتره!!!!

فک کنم دیگه این روزا فقط به این امید که بعد درسو امتحان میریم بیرون درس میخونم!

بازم حالم درحد خفن گرفتست!!!! بعد کلی تلاش واسه ازبین بردن سوئ تفاهمای بوجوداومده و دوباره جور کردن برنامه بیرون خودم از حالوهواش افتادم! دلیلشم شاید واسه اینه که هممون بیش از حد به فکر همدیگه ایم! الان دیگه نه پارک میخوام نه هوای تازه نه تفریح با دوستا!حوصله خودمم ندارم!!!

فقط یه چی:واقعا اه به این زندگی یکنواخت و مزخرف! که نبودنش بهتر از بودنشه!!!!

+ نوشته شده در  ساعت 19:19  توسط سارا  | 

پس حرفاي من چي؟....

بهاربيست                   www.bahar-20.com؟....

هميشه به درد دل اين آن گوش مي دهم، ولي هيچ كس به دردهاي دل من توجهي ندارد...

هميشه سنگ صبور ديگران بودم، اما هيچ كس سنگ صبور من نشد...

هميشه ديگران را مي خندانم، ولي هيچ كس از گريه هاي پنهاني من خبر ندارد...

هرگز نخواستم بگذارم كسي گريه كند، ولي هيچ كس حتي از من نپرسيد چرا گريه مي كنم...

هميشه ديگران را به زندگي اميدوار كرده ام، هميشه گل اميد را به اين و آن هديه كرده ام، اما كسي نفهميد كه من خود به زندگي اميدي ندارم...

هرگز نگذاشتم كه دوستانم در كنار من احساس تنهايي كنند، اما هيچ كس ندانست كه من چقدر تنهايم...

براي صداي دل عزيزانم احترام خاصي قائل بودم، اما كسي صداي بلند شكستن دل مرا نشنيد...

 هرگز نخواستم از غصه هايم برايشان بگويم، اما هميشه گوش شنواي غمهاي ديگران بودم...

دل پر درد من ديگر به اين چيزها عادت كرده، به فريادهاي خاموش ، به آرام آرام شكستن، به گريه هاي شب هنگام در زير نور ماه، به تنها رفتن در راه...

اما دیگه بسمه ...

دیگه نمیخوام تنها باشم ...

خدایا تا کی تنهایی؟! تا کی انتظار؟!

۲ سال و نیم گذشت ...اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  ساعت 21:53  توسط سارا  |